آدمی دو قلب دارد
قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر.
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود...
با اين قلب است كه عاشق مي شويم
با اين قلب است كه دعا مي كنيم
با همين قلب است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...
اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود
زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد
اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...
اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي
و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند
بار ديگر از راه ميرسي و با نسيم گرم كربلايي
قصه آلاله هاي سرخ را به گوش جان مي رساني
دوباره سكوت تاريخ را در هم مي شكني و بغض ناله را از تنگناي حنجره ها آزاد مي كني
بار ديگر از راه ميرسي و برف سكوت را با آفتاب عشقي كه بر آسمان سينه داري
آب مي نمايي و آن را به اقيانوس خروشان فرياد مي رساني!
یا حسین

روزها همچنان از پی هم میگذرند
و دوباره محرم با آن حال و هوای سحر انگیزش از راه میرسد
دوباره عطر خوش حسینی به مشام میرسد
و نوای «یا حسین» گوش جان را نوازش میدهد
محرم که می آيد بغض در گلو هايمان تازه ميشود و غم در خانه دلمان ساکن
فقط اشک است که ميتواند غبار غم را از دلهايمان بشويد!
نميدانم چه رازی در نام حسين(ع) نهفته است که ما را اينچنين ديوانه و مجنون کرده...!
حسين......عاشورا....کربلا...! عجب غربتی دارند بعضی وازه ها !
به راستی چه کسی ميداند حسين کيست غير از خدا؟
چه قدرتی عشق حسين را در سينه هايمان قرار داد و ما را حسينی ساخت؟!
دلم ميخواهد گريه کنم!
دلم ميخواهد بدانم حسين کيست؟
دلم ميخواهد او را بشناسم!
دلم ميخواهد فقط از حسين دم بزنم
.jpg)
«در این ایام و در لحظه های بارانی دعا همدیگر را فراموش نکنیم»
التماس دعا..........
آهای خبر خبر من اومدم![]()
![]()
ببخشید که یه مدت نبودم ومرسی که شما بهم سر میزدیدوبرام پیام گذاشتید
اما بهتون قول میدم دیگه از این به بعدباشم اونم باکلی مطلب جدید و توپ
باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکده عشق فرو شد
ما رادوسه ساغر بده و گورمضان باش
در خرقه چوآتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش
دلدار که گفتا بتو ام دل نگرانست
گو می رسم اینک بسلامت نگران باش
خون شددلم ازحسرت آن لعل روان بخش
ای درج محبت بهمان مهر و نشان باش
تا بر دلش از غصه غباری ننشیند
ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش
/////////////////////////////////////
ادمی دو قلب دارد
قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر.
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود...
با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...
اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود
زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد
اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...
اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي
و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند
بازم احساس تنهایی میکنم.
تنهای تنها در سرزمینی نا اشنا میان حقایقی که ازان گریزانم
در این هنگام دنبال کسی میگردم تا حرف دلم رو برایش باز گو کنم
اما وقتی از همه کس وهمه چیز ناامید می شوم به خلوت ترین مکان پناه می برم
وبه دور از چشم دیگران اشک می ریزم اشک هایی که بیان کننده درد های درونی ام هستند
ودر میان اشک هایم تو را صدا می زنم ومیخواهم که کنارم باشی
ولی تو نیستی عزیزم وفقط یاد توست که به من ارامش میده
بیا پیشم امروز بیش از اندازه به تو محتاجم ....باورم کن...
//////////////////////////////////////////////////////////
می نویسم اری من می نویسم از عشق برایت حرف می زنم تا تو باور کنی
چقدر دوستت دارم عشق را معنا می کنم تا بفهمی معنای عشق من تویی من
زندگی می کنم تا بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگی ای همه هستی من...
وقتی سکوت می کنم تو فکراینه که تا کی با من می مونی وقتی تو چشمات
خیره می شم می خوام که از چشمام حرفمو بخونی وقتی سرمو روی سینه تو
میزارم دوست دارم با صدای قلبت اروم بشم وقتی دلم میگیره دوست دارم با
اغوش گرمت تمومه دل تنگی ام یادم بره وقتی بهت می گم دوستت دارم
مطمئن باش از ته قلب میگم...
یادت در ذهنم وعشقت در قلبم عطر مهربانیت در تمام وجودم است عزیزم
محبت را در پاکی نگاهت صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم بدان
که زیباترین لحظه هایم در کنار تو بودن است...
... بی تو می میرم...
نمی دانم زندگی چیست...؟
اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام
اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان
زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست
زندگی به من اموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکایم به من نیاموخت
که چگونه زندگی کنم...
تو آخرین سکوتی برای سرزمینم تو آخرین غزالی به دشت پر خزینم
تو آخرین کبوتر تو آخرین نسیمی
ببوی درد عشقم تو آخرین شمیمی
تو آخرین صفا ی صدای آبشاری
برای جنگل سبز تو نغمه ی هزاری
برای بازگشتم تو آخرین نشانی
برای قلب سردم تو بهترین توانی
برای دفتر غم تو آخرین کلامی
برای قلب خسته ام تو آخرین پیامی
بگوی که روزگاری به سرزمینم آیی
تو ای رمیده ی من تو هم از آن مایی
شقایق
با شقایق میتوان در بزم گل پروانه شد
غریبی بیکسی بیگانه ی بیگانه شد
با شقایق میتوان تا مرز دل پرواز کرد
با شقایق میتوان با عشق هم همخانه شد
شاهدان عشق مرا دیوانه میپنداشتند
با شقایق میتوان دیوانه دیوانه شد
چهره ی گل زشادی رنگ مستی میگرفت
چون شقایق جام بزم مستی مستانه شد
چون عروس باغ صور ت را به نامحرم گشود
قصه ما با شقایق غصه ای جانانه شد
قصه عشق من و او قصه ای کوته نبود
داستان عشق ما زیباترین افسانه شد

میروم دیگر چون پرستوها تاکنم ترک اشیان دیگر
بر نمیگردم زین ره رفته چون نمیگردی مهربان دیگر
خسته از تاریکی شبهام میروم افسرده و تنها تا کشم تا قصر رویاها
تا ببینم طلوع فردا رابه جز اشک غم تو بارانی به کویر دلم نمیریزد
جز نوای غم و پریشانی زدل ساز من نمی خیزدمیروم آهسته از سر راهت
برو دست خدا به همراهت
بهونه ساز قصه هام، اين آخرين نوشتمه
حرفاي عاشقونه نيس، يه برگي از گذشتمه
نامه ي آخر دلم، نشونيه صداقته
اين دل نوشته هاي من، راستي چقدر بي منته
گذشته يعني خاطره، خاطره يعني فاصله
فاصله ي يه آرزو، با چشمي كه منتظره
تو زندگي آدما، خاطره ها نشونيه
آخر قصه ها فقط، اين خوبيه كه مي مونه
تو برگ آخر دلم، از غصه چيزي نمي گم
كاري به هيچكي ندارم، فقط مي گم دوست دارم
به خاطر مهربوني، كه تار و پود تو داره
به خاطر محبتت، كه از سرم زياديه
براي پاكي چشات، كه هيچكي ديگه نداره
واسه تموم خوبيات، خيلي دلم دوست داره
يه قول مردونه بده، يه قولي كه يادت نره
يادت نره واسه دلم، اسم تو جادو مياره
يادت نره كه قلب من، به چشماي تو راه داره
يادت نره چشماي تو، خودش يه دنيايي داره
از همه چي مي خوام بگم، حتي از حرفاي خودم
مي گم كه معذرت مي خوام، جون تو و جون خودم
كاشكي مي شد كه زندگي، هميشه اينجوري باشه
بدوني كي مي خواي بري، تا عشق اون يادت باشه
كاشكي مي شد كه آدما، هميشه مهربون باشن
به بدي ها فكر نكنن، حرفاي خوب بلد باشن
كاشكي مي شد براي هم، فقط يه سايه نباشيم
واسه شباي تنهايي، مرحم درد هم باشيم
ترانه بارون دلم، به اسم تو تموم ميشه
خواب و خيال و رؤياهام، با ياد تو حروم ميشه
بعد از خدا تو زندگيم، تويي و بس يادت باشه
بذار كه دنيا خوش باشه، هرچي ميشه بذار بشه
رازي كه بين ما دوتاس، پيش كسي بازگو نشه
اين قلب پاك و مهربون، رفيق نيمه راه نشه
اين برگ سبز دل من، كنار عكس تو باشه
حالا ديگه بايد برم، حرفاي من يادت باشه...
آنکه بامن شدبه غربـــــت آشـــــــــنا یادش بخیـــــــــــــــــر
شدزمن بادیده ی گریان جــــــــــــدا یادش بخیــــــــــــــــر

بازم احساس تنهایی میکنم.
تنهای تنها در سرزمینی نا آشنا میان حقایقی که از
آن گریزانم در این هنگام دنبال کسی میگردم تا حرف دلم رو برایش باز گو
کنم
اما وقتی از همه کس وهمه چیز ناامید می شوم به خلوت ترین مکان پناه
می برم وبه دور از چشم دیگران اشک می ریزم اشک هایی که بیان کننده
درد های درونی ام هستند ودر میان اشک هایم تو را صدا می زنم ومیخوا هم
که کنارم باشی
ولی تو نیستی عزیزم وفقط یاد توست که به من آرامش میده
بیا پیشم امروز بیش از اندازه به تو محتاجم ....
باورم کن...................

نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم، که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من، ای دیوانه من
که می سوزی ازین بیگانگی ها
مکن دیگر زدست غیر فریاد
خدا را، بس کن این دیوانگی ها

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش فرهادبود و انگار همهی کتابهایش را با خود به خانه می برد.
با خودم گفتم: ”کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما این پسر خیلی بی حالی است!“
من برای آخر هفته ام برنامه ریزی کرده بودم. (مسابقهی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانهی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همینطور که می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.
عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم.
بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
همینطور که عینکش را به دستش میدادم، گفتم: ” این بچه ها یه مشت آشغالن!“
او به من نگاهی کرد و گفت: ” هی ، متشکرم!“ و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.
من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانهی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟
او گفت که قبلا به یک مدرسهی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی اشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.
او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر فرهاد را می شناختم، بیشتر از او خوشم میآمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.
صبح دوشنبه رسید و من دوباره فرهاد را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:“ پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!“ فرهادخندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و فرهاد بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم.
من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.
او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.
فرهادکسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.
من فرهادرا دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.
حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همهی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!
امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ” هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!“
او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ” مرسی“.
گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ” فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش… اما مهمتر از همه، دوستانتان…
من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.“
من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات اخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا وسایل او را به خانه نیاورد.
فرهادنگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: ”خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.“
من به همهمه ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما دربارهی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.
پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.
///////////////////////////////////
هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.
دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.
حالا شما دو راه برای انتخاب دارید:
این نوشته را به دوستانتان نشان دهید،
یا آن را پاک کنید گویی دلتان آن را لمس نکرده است.
همانطور که می بینید، من راه اول را انتخاب کردم.
“دوستان، فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد میآورند چگونه پرواز کنند.”
هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد…
دیروز، به تاریخ پیوسته،
فردا، رازی است ناگشوده،
اما امروز یک هدیه است…
خسته از راه، کنار مادر
توی ماشین پدر خوابیدم
پلکهایم که به هم افتادند
خواب یک صحن کبوتر دیدم
صبح وقتی که دو چشمم وا شد
شادمان مثل گلی خندیدم
آخر از پنجره پشت اتاق
گنبد زرد رضا را دیدم
دل من مثل کبوتر پر زد
رفت و بر شانه گلدسته نشست
اشک در چشمه چشمم جوشید
بغضم آیینه شد اما نشکست
پدر آماده شد از من پرسید:
دوست داری که تو را هم ببرم؟
گفتم: آری! ولی آنجا چه کنم؟
مادرم گفت: زیارت پسرم!
گر چه زود آمده بودیم ولی
در حرم جای دل من کم بود
هر کسی با او، چیزی می گفت
گوییا با همه کس مَحرم بود
هر کجا رفتیم آنجا پُر بود
پُر ز نجوای دل و دست دعا
یک طرف قصه پر غصه در
یک طرف ذکر غریب الغربا
در رواق حرم پر نورش
کاش دست دل من رو می شد
می شدم من، آن آهوی غریب
ضامن آهو می شدباز او
قلبى شكست و دورو برش را خدا گرفت
نقاره مىزنند ... مريضى شفا گرفت
ديدى كه سنگ در دل آئينه آب شد؟
ديدى كه آب حاجت آئينه را گرفت؟
خورشيدى آمد و به ضريح تو سجده كرد
اينجا براى صبح خودش روشنا گرفت
پيغمبرى رسيد در اين صحن پر ز نور
در هر رواق خلوت غار حرا گرفت
از آن طرف فرشتهاى از آسمان رسيد
پروانه وار گشت و سلام مرا گرفت
زير پرش نهاد و به سمت خدا پريد
تقديم حق نمود و سپس ارتفاع گرفت
چشمى كنار اينهمه باور نشست و بعد
عكسى به يادگار از اين صحنهها گرفت
دارم قدم قدم به تو نزدیک مىشوم
شعرم تمام فاصلهها را فرا گرفت
دارم به سمت پنجره فولاد مىروم
جايى كه دل شكست و مريضى شفا گرفت
مزدا ۳۲۳ قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت . این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود . شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :” بفرمایید؟” . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : ” خوشحال میشم تا جایی برسونمتون”. دختر جوان گفت : ” صادقیه میرما”. پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : ” حتماً، بفرمایید بالا “. دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :” توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست “
- البته .
پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ظریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :”کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم “. دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد .
- ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ .
- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها .
دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:” اِی ، کمی ”
- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .
دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:” ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟”
- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد .
- آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.
- نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .
با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: ” اِه، بروکسل چی کار داری؟ ”
- دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟
دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:
- اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.
- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.
- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.
پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟
- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟
- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه … اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، ۲۵ سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما .
دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .
- من که گفتم ، اسمم دایاناست . ۲۳ سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .
- همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.
دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:
- اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند … . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟
- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.
دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.
-ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . … اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .
سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت .
-دایانا خانوم ، داریم می رسیما .
- دایانا خانوم کیه؟ دایانا … . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟
- نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .
دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:
-آره راست میگی … پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .
سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :
- بفرمایید.
دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.
- موبایلت … شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .
پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.
- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم … اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .
دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن”کوشی خوبی داری ها” قناعت کرد .
- قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.
- خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .
- ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .
- باشه … پس من می رم .فعلا خداحافظ .
- خوشحال شدم،…خداحافظ . … زنگ یادت نره .
دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد . حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ،دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . پاسخ داد:
- بله؟
صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .
- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم …
- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری … ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .
- جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای …ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا … فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟
- کی ؟ اون خارجیه ؟ … استینگ بود ، استینگ .
- هه هه … یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟
- ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست … آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه …
- نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته ................................
کاش راستی وصداقت پایه بود
کاش مردی ومروت پیشه بود
کاش قدری دلا بی کینه بود
کاش نفرت نبود،آیینه بود

آيت الله حسينعلي منتظري حکومت ايران را به اعمال ديکتاتوري در لواي اسلام متهم کرده است.
اين مطلب در بيانيه اي که از سوي دفتر وي منتشر شد بيان شده است
يک روحاني بلند پايه ايران انتخابات اخير اين کشور را غير آزاد و غير عادلانه خواند، چرا که هزاران اصلاح طلب از شرکت در آن محروم شده بودند.
آيت الله حسينعلي منتظري حکومت ايران را به اعمال ديکتاتوري در لواي اسلام متهم کرده است. اين مطلب در بيانيه اي که از سوي دفتر وي منتشر شد بيان شده است.
هواداران محمود احمدي نژاد اکثريت 290کرسي مجلس ايران را در انتخابات اخير به خود اختصاص داده اند. اصلاح طلبان کمي بيشتر از مجلس قبلي راي آوردند. دور دوم انتخابات قرار است براي 81 کرسي باقيمانده مجلس در 25 آوريل انجام خواهد شد.
منتظري گفت: "افراد متعهد و خدمت گذار، به نام اسلام، از شرکت در انتخابات محروم شدند." وي انتخابات را به دليل روند رد صلاحيت ها "نه آزاد و نه عادلانه" خواند.
منتظري در يک مقطع زماني قرار بود به عنوان رهبر ايران ، جانشين آيت الله خميني شود، ولي به دليل انتقاد از زياده روي هاي انقلابي و اختلاف نظر با رهبر وقت انقلاب از اين جانشيني محروم شد.
منتظري از آن زمان به بعد همواره خواستار محدود کردن قدرت نامحدود رهبر فعلي انقلاب، آيت الله خامنه اي، که حرف آخر را در همه امور مي زند، شده است. رهبر انقلاب، به نظر تندرو هاي اسلامي، فقط بايد در مقابل خدا پاسخگو باشد.
منتظري در نوامبر1997 ، زماني که اعلام کرد خامنه اي صلاحيت رهبري ندارد، به حبس در خانه خود در قم محکوم شد.
منتظري که موج اعدام هاي بعد از انقلاب را محکوم کرده بود، پس از پنج سال حبس، به دليل انتقاد از رهبري، در سال 2003 آزاد شد. وي در بيانيه اخير خود گفته است انقلاب اسلامي سال 1979 رژيم سلطنتي را به نام آزادي سرنگون کرد ولي اين آزادي هيچ گاه تحقق پيدا نکرد.
وي گفت: "مردم به اميد اينکه اين قول ها تحقق مي يابد انقلاب کردند و بهاي بسيار سنگيني براي آن پرداختند، ولي آن قول ها هرگز تحقق نيافت. ما قول داديم آزادي برقرار شودو ديکتاتوري از ميان برود و به نظرات مردم احترام گذاشته شود؛ ولي چنين نشد."
منتظري يکي از آيت الله العظمي هاي انگشت شمار مذهب شيعه در ايران است.
پس از حبس خانگي منتظري، رسانه هاي دولتي از بيان لقب ديني او خود داري کردند و اورا يک روحاني "ساده لوح" معرفي کردند. هر گونه سخن گفتن از او ممنوع شد، اشاره به وي از کتب درسي پاک شد و خيابان هاي به نام وي تغيير نام داده شد.
ولي اين روحاني مزاحم هنوز مورد احترام بسياري از ايرانيان است و بسياري از آنان از تعاليم مذهبي وي پيروي مي کنند و به تشويق هاي وي براي تغييرات دموکراتيک در ايران پاسخ مثبت مي دهند.
.gif)
مرجع بزرگ تقلید شیعیان، حضرت آیتالله منتظری در پاسه به نامه ۲۹۳ تن از نخبگان ضمن انتقاد شدید از وضع موجود کشور نوشت: این حکومت نه جمهوری است و نه اسلامی. متن کامل این نامه که در سایت شخصی ایشان منتشر شده را در زیر میخوانید:
بسم الله الرحمن الرحيم
( انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب )
حضور محترم برادران و خواهران عزيز، روشنفكران و نخبگان محترم
پس از سلام و تحيت ; در رابطه با نامه ارسالى مورخ 1/6/88 آن عزيزان ، ضمن قدردانى و ارج نهادن به ايثارگرى و شهامت و پايدارى شما و ملت بزرگوار و عزيز ايران ، معروض میدارم كه اينجانب بارها تذكرات و پيشنهادهايى را براى بيرون رفتن از اين بحران ويرانگر ارائه نموده ام ، ولى ظاهرا حضرات براى رسيدن به مقاصد دنيوى خويش چنان چشم و گوش و دل بر حقايق بسته اند كه نه مِبينند و نه مِشنوند، ولى از آنجا كه هنوز مبارزات با رژيم گذشته در اذهان بسيارى از افراد زنده است و در ميان سردمداران حكومتى بعضا كسانى هستند كه خود طعم شكنجه و زندان و... را چشيده اند اينجانب هنوز نا اميد نيستم و اميدوارم تا كاملا دير نشده مسئولين امر به خود آيند و بيش از اين وجهه نظام جمهورى اسلامى را در بين توده هاى زجر كشيده و سيلى خورده ايران و در سطح جهانى خدشه دار نكنند و موجب سقوط خود و نظام نگردند.
دين اسلام ، دين كامل الهى است و در آن آزادى عقيده و بيان چنان روشن و واضح است كه قرآن كريم در مورد اصل پذيرش دين مى فرمايد: ( لا اكراه فى الدين ) يعنى زور و اجبارى در پذيرش دين نيست ; و بايد پذيرفتن اصول دين با استدلال و برهان باشد. و سيره و روش رسول خدا(ص ) و ائمه معصومين (ع ) نيز اين گونه بوده كه مردم در كمال آزادى و بدون لكنت زبان و بدون هيچگونه ترس و واهمه اى درباره مسائل انتقاد و اظهارنظر نمايند. بزرگترين ستم و ظلم به اسلام عزيز رفتار مستبدانه با مردم تحت عنوان حكومت دينى و اسلامى است .
اميدوارم مسئولين امر از اين راه انحرافى كه در پيش گرفته اند دست برداشته و حقوق از دست رفته مردم را استيفا نمايند، خسارات را جبران نموده و بى گناهان را بيش از اين در زندان نگه ندارند، و با پايان دادن به سناريوهاى نمايشى دادگاهها و پخش اعترافات آنچنانى بيش از اين قضاء اسلامى را مسخره نكنند; و يا لااقل شجاعت اين را داشته باشند كه اعلام كنند اين حكومت نه جمهورى است و نه اسلامى و هيچ كس هم حق اعتراض و اظهارنظر و انتقاد ندارد.
اميدوارم خداوند كريم در اين ماه مبارك رمضان همه ما را از كجروى ها باز داشته و مشمول هدايت هاى مستمر خويش قرار دهد.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته .
4 شهريور ماه 1388
قم المقدسة - حسينعلى منتظرى
منبع: سایت دفتر آیت الله العظمی منتظری
بسمه تعالی
انا لله و انا الیه راجعون
ملت شریف و عظیم القدر ایران
با کمال تأسف خبردار شدیم که ملت بزرگوار ایران در دفاع از حقوق قانونی خود در تجمعاتی به دور از خشونت مورد هتک حرمت و ضرب و شتم قرار گرفته و به خاک و خون کشیده شده است. اینجانب ضمن تسلیت این ضایعه و ابزار همدردی با آحاد داغدار ملت ،روزهای چهارشنبه ، پنجشنبه و جمعه را عزای عمومی اعلام میکنم و با حمایت قاطع خود از حرکت های غیر خشونت بار ملت مسلمان برای دفاع از حقوق حقه خود در چارچوب قانون متقن اساسی جمهوری اسلامی که جمهوریت را رکن اصلی نظام می داند ،هرگونه اقدامی که منجر به ضربه غیر قابل جبران به جمهوریت نظام گردد را جایز نمیدانم. هریک از برادران و خواهران دینی ما موظف است ملت را در دستیابی به حقوق حقه خود یاری دهد . بر این اساس ، هرگونه مقاومت در این راستا ،به خصوص ضرب و شتم و کشتار ملت را مصداق بارز مخالفت با اصول اساسی اسلام مبنی بر حاکمیت ملت بر سرنوشت خود دانسته و حرام شرعی اعلام می کنم.
و السلام علی من التبع الهدی
حسینعلی منتظری
21 جمادی الثانی 1430
25 خرداد 1388 شمسی
چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.
_خواهش میکنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.
خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی،از پاسارگاد بیرون کشید.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.
کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.
میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.
فرشته چنین کرد.
کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندکی،کسی به یاد او نبود .
کوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشکالی ندارد.خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.
فرشته تاسف خورد. در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!...
هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!
فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.
اعراب؟!!!
بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت میکردی،و حتی چندین قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.
کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!!!
فرشته بسیار تاسف خورد. سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود.
بعد از مدتی کوروش گفت:تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم.مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟
در ظاهر بله!
کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟
اسلام
چگونه آیینی است؟
نیک است
وکوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید و فهمید که بت های زیادی بر قلبهای مردم حکومت می کند.
نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.
فرشته چنین کرد.
همین؟!!!
کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.
پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!
و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.
خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد.
فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند.
پس از چند دقیقه مرد از کوروش پرسید:راستی شما از کجا می آیید؟
کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت: ایران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!
عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت.
قلب کوروش شکست.
مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن حقوق مردم، زندان های سیاسی ...
کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم. و فرشته گریست.
گاه ابر و گاه باران میشوم
گاه از یک چشمه جوشان میشوم
گاه از یک کوه میآیم فرود
آبشار پرغرورم، گاه رود
گاه قطره، گاه دریا میشوم
گاه در یک کاسه پیدا میشوم
روز و شب هر گوشه کاری میکنم
باغها را آبیاری میکنم
نیست چیزی برتر از من در جهان
زندگی از آب میگیرد نشان
گرچه آبم، روزی اما سوختم
قطره تا دریا سراپا سوختم
تشنهای آمد لبش را تر کند
چاره لبتشنهای دیگر کند
تشنهای آمد که سیرابش کنم
مشک خالی داد تا آبش کنم
تشنه آن روز من عباس بود
پاسدار خیمههای یاس بود
خون عباس علمدار رشید
قطره قطره در درون من چکید
داغی آن خون دلم را سوخته
آتشی در جان من افروخته
چشمهایم خواب، موجم خفته باد
آبی آرامشم آشفته باد
آب هستم؟ وای من مرداب به
زندگی بخشم؟ نه، مرگ و خواب به
وای بر من، وای بر من، وای دل
مانده در مرداب حسرت پای دل
پیچ و تاب رودم از درد دل است
برکه ازا ندوه دل، پا در گل است
گریه من، شرشر باران شده
غصهام در گریهها پنهان شده
دود داغم ابرها را تیره کرد
آسمانها را سراپا تیره کرد
آب اگر شد اشک چشم از شرم شد
از خجالت شور و تلخ و گرم شد
آب بودم، کربلا پشتم شکست
آبرویم رفت، پستم، پست، پست
حال از اکبر خجالت میکشم
از علیاصغر خجالت میکشم
شعری برای سفیر سینه سرخ عشق:
كارش ميان معركه بالا گرفته بود
شمشير را به شيوه مولا گرفته بود
تنها ميان مردم بيعت فروش شهر
انبوه كينه دور و برش را گرفته بود
دلواپس غريبی امروز خود نبود
اما دلش به خاطر فردا گرفته بود
ديدی كه از ارادت ديرينه حسين
یک كوفه زخم در بدنش جا گرفته بود؟
با سنگ پای بيعت او مهر می زدند
باور نكرد، از همه امضا گرفته بود!
اين شهر خواب بود و ندانست قدر او
هر شب برای مردمش احيا گرفته بود
جرمش چه بود؟ نسبت نزديک با علی؟
آن شعله ها برای همين پا گرفته بود.
دود بود و دود بود و دود بود گل ميان آتش نمرود بود
دست گلچين هيچ پروايی نداشت داغ گل را بر دل بلبل گذاشت
شعله ميپيچيد بر گرد بهار خون دل می خورد تيغ ذوالفقار
يک طرف گلبرگ اما بی سپر يک طرف ديوار بود و ميخ در
ميخ بود و سينه ای لبريز درد ميخ بود و غربت يک رادمرد
ميخ ياد صحبت جبريل بود شاهد هر رخصت جبريل بود
قلب آهن را محبت نرم كرد ميخ از چشمان زينب شرم كرد
شعله ها از داغ غربت سرخ شد ميخ كم كم از خجالت سرخ شد
ميخ بود و دست شوم سرنوشت سينه ای می ديد لبريز بهشت
گفت با در، رحم كن سويش مرو غنچه دارد سوی پهلويش مرو
حمله طوفان سوی دود شمع كرد هر چه قوت داشت دشمن جمع كرد
روز رنگ تيره شب را گرفت مجتبي چشمان زينب را گرفت
پای ليلی چشم مجنون می گريست ميخ بر سر مي زد و خون مي گريست
ابر با رنگ كبودی گريه كرد جای مردم يک يهودي گريه كرد
جوی خون نه، تا به مسجد رود بود دود بود و دود بود و دود بود
به ياد كربلا افتاده ام باز
عنان طاقت از كف داده ام باز
به من ماهی نشان دادند آنجا
كه تا امروز مستم از تماشا
دلم پر می زند هرشب به بامش
سلامم می كند دارالسلامش
دل عاشق ز معشوقش جدا نيست
برايم هيچ جايی كربلا نيست
چه ميفهميد از حال دل من
شنيدن كی بود مانند ديدن
من مجنون جز اين ليلا ندارم
خدايا تاب تا فردا ندارم
سر عاشق نوازی داشت يارم
دو روزی پرده را برداشت يارم
قرق كرد او حرم را تا بمانم
كنار تربتش شعری بخوانم
نشانم داد مزد نوكری چيست
خريدار دل شيدای من كيست
تهيدستم ولی گنجينه دارم
حسين تازه ای در سينه دارم
دراین روزهای عزیز مارا هم فراموش نکنید
التماس دعا....................
بهترینها......چیست؟؟؟؟؟؟
بهترين بخشش آن است :كه منتظر تشكر نباشي
بهترين خصلت آن است :كه هيچ كس را نرنجاني
بهترين عادت آن است :كه هميشه در سلام ، پيش دستي كني
بهترين احساس آن است :كه شادي را در زير پوستت حس كني
بهترين پدر و همسر آن است :كه خانواده در كنارش احساس امنيت و شادي كنند
بهترين مادر و همسر آن است :كه تنها بتواني چند ساعت نبود او را در خانه تحمل كني نه بيشتر!
بهترين فرزند آن است :كه به او افتخار كني
بهترين خانه آن است :كه هميشه از آن صداي خنده و شادي بشنوي
بهترين دوست آن است :كه با او راحت باشي و هر لحظه كه بخواهي ، بتواني حرف دلت را به او بزني
بهترين هدف آن است :كه قابل دسترسي باشد
بهترين عشق آن است :كه دوطرفه باشد
بهترين قدرداني آن است :كه در عمل باشد نه فقط بر زبان
بهترين شغل آن است :كه از انجامش لذت ببري
بهترين غذا آن است :كه با دل خوش خورده شود
بهترين پول آن است :كه از راه حلال و با اتكاء به خود به دست آورده باشي
بهترين حادثه آن است :كه زندگي تو را متحول سازد
بهترين ترانه و آهنگ آن است :كه تو را به ياد خاطره اي خوش بيندازد
بهترين مسافرت آن است :كه هميشه آرزوي تكرارش را داشته باشي
بهترين انگيزه آن است :كه تو را به تحرك و تلاش بيشتر وا دارد
بهترين خاطره آن است :كه تنها با فكر كردن به آن در عين افسردگي تو را شاد و سرحال سازد
بهترين منظره آن است :كه صورتي را با اشك شوق بيني
و بالاخره...
بهترين خداحافظي آن است :كه حتماً سلامي در پي داشته باشد
بهترین لحظه ی زندگی هر انسان اولین لبخند او بر دنیاست.
ندیدم بهاری
محبت ز یاری
دلم غرق خون شد
عجب روزگاری
میتوانستم ناله کنم...خنديدم
ميتوانستم شکايت کنم...قدردانی کردم
ميتوانستم فرياد بزنم...سکوت کردم
ميتوانستم نفرين کنم...دعا کردم
ميتوانستم ويران کنم...ساختم
ميتوانستم تحقير کنم...خود را شکستم
ميتوانستم برانمت...بدرقه ات کردم
يادم باشد..حرفی نزنم که به کسی بربخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بيراه باشد
خطی ننويسم که آزار دهد کسی را
يادم باشد که روزگار خوش است...
همه چيز بر وفق مراد....
تنها دل ما
دل نيست
دنیا روهم اگه بدی دلم ازت صاف نمیشه
تو برو از این به بعد تنهایی یاورم میشه
حیف قلبم که یه روزی به تو دادمش امانت
چشمای بارونیه من کرده بودش به توعادت
جهنم هم جایی واسه تو نداره به خدا
اتیش که بخواد روی سر تو بباره حیف
حرف من همینه که بروپی کار خودت
هر چی درد وغم وغضه است همگی مال خودت
حالا حقته بری یه گوشه ای زار بزنی
از غم نبودنم هی داد وفریاد بزنی
این رو میخوام همیشه آواره بشی از خدا
واسه درمون دلت دنبال راه چاره شی
تویی که تموم دنیای منی
دیگه شعرای منو نمیخونی
تویی که تنها دلیل بودنی
خیلی وقته که صدای پای تو
این سکوت کهن رو نمیشکنه
به دلم رنگ زمستون میزنه
تو که نیستی آسمون واسه گلا
ابر بارونی نمیباره دیگه
تو که نیستی مهربونیت دیگه نیست
تو شبام هیچکسی قصه نمیگه
نمی خوام باور کنم که تو دلت
واسه من جایی نداری مهربون
بسمه غربت تلخ این قفس
پرامو دیگه به آتیش نکشون
الهی شکر
خوش به حالم خوش به حالم
تا توهستی تو دلم غمی ندارم
نمی دونم که دارم خواب میبینم یا که بیدارم
به خدا هیچ باورم نیست
آخه یک عمر که من در انتظارم
حالا که به تو رسیدم
تورو رو چشمام میزارم
الهی شکر الهی شکر الهی شکر
بغض شب
تو مثل بغض شب طوفانی بودی
من اما عاشق و پاک مثل مریم
شب رفتن ولی هرگز ندیدی
هنوز مدیون چشمای تو هستم
به تو از بی کسی چیزی نگفتم
که به آغوش سردت قانع بودم
بورو ای آخرین شبگرد عاشق
من اون تبعیدی بارون و رودم
تو آزاد و رها مثله یه پرواز
من اما بی گناهی بر صلیبم
میون سایه ها با دامنی تر
مثه اندوه شب سرد و غریبم
ندونستم تو این دنیای فانی
نمیشه همزبون رازقی بود
نمیشه فکر عشق و عاشقی بود
هنوزم فکر مرغای مهاجر
به غیر از گریه تعبیری نداره
دلم تنگه ازاین دنیای فانی
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
میبرم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهو از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله میلرزدمیرقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
میروم خنده به لب خونین دل
میروم از دل من دست بردار
ای امید عبث بی حاصل
گریز و درد
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این غشق آتشین پراز درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتممگو مگو که چرا رفت ننگ بود
عشق من و نیاز تو وسوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چون نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
...........
من نه میدانم نه میخواهم بدانم آن چه بود که با یک نگاه مرا آشفته ساخت وآن چه بود که با یک لبخند دلم را دیوانه ساخت اما میخواهم بدانم آن چه بود که با یک تلنگر کلبه ی کوچک دلم را این چنین ویران ساخت
نگو . نه. تو نبودی که دلم را کشتی. تو که عاشق من بودی.نه .تو نبودی این کابوسی تلخ است و باید باور کنم او که تمام زندگانیم داراییش بود دل تنهایم را تنهاتر کرد و رفت و چرا ؟ اگر هنوز چشم هایم باز است به این امید است که تو نرفتی و دوباره درون کلبه ی تنهاییم سکنا میگزینی و میدانم که امیدم بی حاصل است اما باز امیدوارم چون هنوز هم دوستت دارم
عشق آن نیست که تو میبینی عشق آن است که احساسش کنی عشق آن نیست که می گویند دیوانه کننده است عشق آن است که زندگی بخش است عشق آن نیست که با خواست تو به وجود بیاید عشق آن است که نا خواسته می آید عاشق آن نیست که از غم دوری بمیرد عاشق آن است که به امید دیدار زنده بماند من عاشق نیستم تو هم عاشق نیستی مجنون عاشق بود که حتی زمانی که لیلی ازدواج کرد امید داشت ولی وقتی لیلی مرد مجنون از عشق او و به امید دیدار او در دنیایی دیگر جانش را فدای دیدارش کرد
حالا آیا تو عاشقی؟آیا حاضر به خاطر دیدن لیلی یا مجنون خودت عمرت را فدا کنی؟
می گویی بله ولی حاضر نیستی و اگر روزی عشقت بمیرد تو برای خودت گریه می کنی برای خودت که تنها شده ای ولی اگر واقعا" عاشق بودی مثل مجنون برای لیلی میمردی نه این که برای خودت گریه کنی
زیبایی عشق
من عاشقم عاشق عشقم ولی .....................
چی بگم هیچکی منو درک نمی کنه من عاشقه عشقم
یکی هست که بدونه عاشق عشق بودن یعنی چی؟.............
می خوام یکی بفهمه عشق خیلی قشنگه بدون اینکه آدمبخواد به معشوق و عاشق فکر کنه
کلا" عشق خیلی قشنگه عشق شادی میاره نه غم آدمی که فکر می کنه عشق اومده تو زندگیش خیلی خوشبخته حالا این عشق به هر چیزی که باشه می خواد آدم باشه می خواد شئ باشه یا حتی پول مهم عشقیه که داره به خدا عشقخیلی قشنگه و حالا اگه گفتین قشنگترین عشق کدومه ؟........................
اینه که آدم عاشقه خدا باشه
عشق خدا
خدایا اندازه ی هر چنتا سلولی که آفریدی دوست دارم
خدایا به همون اندازه که عاشقا رو دوست داری دوست دارم
خدا جونم به قدر همه ی ستاره هایی که آفریدی دوست دارم
خدایا می دونم غیر ممکنه ولی از اون اندازه که دوسم داری
من 10000000 تا بیشتر دوست دارم
خدایا هر چی بگم دوست دارم تو بیشتر دوسم داری
ولی بازم می گم دوست دارم بیشتر از اون چیزی که دوسم داری
خدا جون توی این دنیا هیچ چیزی نیست که به اندازه تو مهربون و عاشق باشه
خدایا آدما رو ببخش به خاطر اینکه از اون عشقی که گذاشتی تو دلشون بد استفاده می کنن
تو عشق آفریدی که عاشق خودت باشیم خدایا ولی قبول کن
که این دل گوش نمیده یهو بدون اینکه ما بخوایم عاشق میشه
پس خدایا ازت میخوام حالا که عاشق شدن دست خودمون نیست یه کاری کن مجبور نشیم که فراموش کنیم آخه اینم دست خودمون نیست وقتی عاشق میشیم دیگه این عشق
همه چیزو به غیر از معشوق از بین میبره
پس خدایا تو مواظب ما باش که عاشق نشیم اگه هم شدیم از عشقمون جدا نشیم
و اگه جدا شدیم بتونیم تحمل کنیم و امید داشته باشیم
امروز می فهمم وقتی یه نفر میگه سخته یعنی چی ؟ وقتی بکی میگه ممکن نیست یعنی چی؟ وقتی یکی میگه میمیدم یعنی چی؟ قبلا" فکر میکردم همش حرفه که وقتی یه نفر میگه عاشق شدم و نمیتونم ازش دست بکشم اما حالا که خودم این حس و دارم میفهمم که حرف نیست واقعیته فکر میکردم تلقینه وقتی یه نفر میگه نمیتونم عشقمو فراموش کنم اما حالا میبینم که عین حقیقته حالا من میگم:
نمیتونم فراموشش کنم نمیتونم فکر کنم دوسم نداره نمیتونم حس کنم بدون اون بودن یعنی چی ؟ من دوسش دارم و نمی تونم باور کنم که فقط من دوسش دارم و اون منو دوست نداره اما باید با این موضوع کنار اومد که بعضی وقتا سرنوشت یه جوری رقم میخوره که بابه میل ما نیست
۲ بهترين خصلت آن است كه هيچ كس را نرنجاني
۳بهترين عادت آن است كه هميشه در سلام ، پيش دستي كني
۴ بهترين احساس آن است كه شادي را در زير پوستت حس كني
۵ بهترين پدر و همسر آن است كه خانواده در كنارش احساس امنيت و شادي كنند
۶بهترين مادر و همسر آن است كه تنها بتواني چند ساعت نبود او را در خانه تحمل كني نه بيشتر!
۷بهترين فرزند آن است كه به او افتخار كني
۸ بهترين خانه آن است كه هميشه از آن صداي خنده و شادي بشنوي
۹ بهترين دوست آن است كه با او راحت باشي و هر لحظه كه بخواهي ، بتواني حرف دلت را به او بزني
۱۰ بهترين هدف آن است كه قابل دسترسي باشد
۱۱بهترين عشق آن است كه دوطرفه باشد
۱۲بهترين قدرداني آن است كه در عمل باشد نه فقط بر زبان
۱۳بهترين شغل آن است كه از انجامش لذت ببري
۱۵ بهترين غذا آن است كه با دل خوش خورده شود
۱۶ بهترين پول آن است كه از راه حلال و با اتكاء به خود به دست آورده باشي
۱۷ بهترين حادثه آن است كه زندگي تو را متحول سازد
۱۸بهترين ترانه و آهنگ آن است كه تو را به ياد خاطره اي خوش بيندازد
۱۹بهترين مسافرت آن است كه هميشه آرزوي تكرارش را داشته باشي
۲۰ بهترين انگيزه آن است كه تو را به تحرك و تلاش بيشتر وا دارد
۲۱بهترين خاطره آن است كه تنها با فكر كردن به آن در عين افسردگي تو را شاد و سرحال سازد
۲۲بهترين منظره آن است كه صورتي را با اشك شوق بيني و بالاخره...
۲۳ بهترين خداحافظي آن است كه حتماً سلامي در پي داشته باشد................
چرا بلبل همیشه نغمه خوان است؟
چرا بر برگ شبنم می نشیند؟
چرا آلاله های باغ سرخند؟
چرا بر روی گل غم می نشیند؟
چراباران همیشه قطره قطره ست؟
چرا در خانه ها دریا نداریم؟
چرا در باغچه یا توی گلدان؟
گلی یا برگی از رویا نداریم؟
چرا پروانه ها معنای عشقند؟
چرا چغدان همیشه اشکبارند؟
چرا مـردم همــانـند کـبوتر؟
درون خانه ها جغدی ندارند؟
چرا در هر کتابی آسمان ها
همیشه آبی وخوشرنگ هستند؟
چرا هیچ آسمانی رنگ غم نیست؟
چرا مردم خدا را می پرستند؟
چرا مـا عـاشق بـاد صبایـیم
چرا یک بار با طوفان نباشیم؟
چرا در هر زمان در فکر دریا
چرا یک بار با باران نباشیم؟
چرا گلزارها شاداب وسبزند
چرا قلب بیایان لاله گون است؟
چرا دستان برکه پاک ونیلی ست
چرا چشم شقایق رنگ خونست

می خوام یه کاری بکنم
شاید بگی دوسم داری
می خوام یه حرفی بزنم
که دیگه تنهام نذاری
می خوام برات ازآسمون
یاسای خوشبو بچینم
می خوام شبا عکس 
رو
قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم
اشکي براي اندوهت ميريزم تا بداني پر احساس ترينم
شوق وصال حس غريبي است برايت ترسيم ميکنم
حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم
موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم
تا بداني عاشق ترينم و شعرم را تقديمت ميکنم
تا بداني که من ساده ترينم![]()
دو سه روز ، ه طپش دل ، شده چون ، نبض دقايق
بخدا...شعله ور شده ام ، زهمه بي خبر شده ام
تو ز بس آتشم زدي ، چقدر ، مختصر شده ام
دل من ، مثل كبوتر ، به هواي تو پريده
سربامي ننشسته ، كه به كوي تو رسيده
چه كنم..!!هركجا كه روم ، نرود يادت از دل من!
چه شود موج عشق تو ، هم ، بزند سر به ساحل من
هرجا روي ، جانم رود ، دنبال تو
در هر كجا ، گيرد ، سراغ حال تو
ناگه اگر خاري ، نشيند در رهت
مژگان من ، ميپرسد از ، احوال تو
شده ام غرق خيالت...
شده ام عاشق و مجنون...
چه كنم با دل شيدا...دل شيدا ، دل پرخون

مي نويسم از تو، از تو اي پاك ترين ، تازه ترين نغمه ي عشق
تو كه سر سبز ترين منظره اي ، تو كه سرشار ترين عاطفه را ، نزد تو پيدا كردم
وتو كه سنگ صبورم هستي ؛ در تمام لحظاتي كه خدا شاهد اندوهم هست
به تو مي انديشم و به تو مي بالم و از تو مي گيرم ، هر چه انگيزه درونم دارم
روزها مي گذرد ، عشق ما رو به خدايي شدن است
رو به برتر شدن از هر حسي ، كه در اين عالم خاكي پيداست
دوستت مي دارم از همين نقطه ي خاكي تا عرش
دوستت مي دارم از زمين تا به خدا
"خيلي دوستت دارم نَفَسَم"
///////////////////////////////////////////////////////////
وقتي كه رفتي دلم گرفت ، آخر با تو با طراوت بودم و به اميد نزديك تر !!
با تو ميشد به پيشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دياري دور بدرقه كرد.
وقتي كه رفتي دلم گرفت آخر با تو ميشد تا آن سوي پرچين دلها كوچيد و عشق را زيبا تر ديد ،
وقتي كه بودي دلم چه آرامش غريبي مي يافت و در حريم نگاهت آسمان چه حقير مينمود.
در هنگام رفتن تو و چشمهاي مهربانت ، ناگهان دلم گريست!!
آخر ميتوانستم دلتنگي هايم را به ضريحه چشمهاي ت بسپارم و تبسم ستاره ها در برق نگاهت ببينم.
اما اينك بي تو شب من، شب بي ستاره هست..
بي تو دلم در جستجوي كوچه اي است ، كوچه اي كه به باغ ياد تو بپيوندد...

به دل گفتم كه ميماني ، زتنهايي ، تو بيزاري
دلم را با دلت خواهي ، ز كوچ دل نميداني
ولي..بيهوده افكارم !!
كه تو رفتي زشبهايم و من . . .
بيچاره احساسم كه شد بدرقة راحت
و حالا من دگر تنها...ز غمهايم دگر بيخواب
بدون حسي از بودن و شايد پُر ز پُرسيدن ،
و وهمِ آن سؤالاتي كه در ذهنم نميگنجد!!
ز خود هر لحظه من پرسم !! چرا آخر نمي ماند؟؟
سفر دارد. . .!!
سفر دارد . . .!!
هنوز برای عید چیزی نخریدم . خوب امسال نمی دونم تکلیف من توی عید چی هست.فقط دیشب رفتم دو تا ماهی گلی رنگ خریدم....
توی آکواریوم تعداد زیادی ماهی هستند.اینقدرکه نمی تونی یکی رو دنبال کنی.تا میاد چشمت به یکی بیفته دیگری جاش رو پر میکنه..
ماهیها رقصنده و پر جنب و جوش . یکی یکی با تور پسرک گرفته می شوند توی تنگ بلور یا گاهی توی یک پاکت پلاستیکی.
معلوم نیست کدوم یک کجا میرن.
دلم می خواست همه ی ماهیها رو یکجا بخرم ببرم بندازم توی یک رودخونه..نیم دونم چرا حسی بهم میگفت این ماهیها هم توی همین چند روزه توی همین آکواریوم به همدیگه دل میبندند.
نمی دونم آیا شده رد نگاه یک ماهی با دهانی که تند تند باز و بسته میشه به یک ماهی دیگه بیفته که توی این چند روزه عاشق هم شده اند؟
نمی دونم دل خونین این ماهیها رو کسی میبینه ؟
گاهی وقتها ماهی هایی که می خریم و میاریم خیلی زود میمیرند.مخصوصا اونهایی که تنها میشن.همه میگن از آب هست.اما من میگم نه!!از غصه دوری و جدایی دق کرده اند..
می خوام یک ماهی بخرم و ببرم خونه .یادم میاد دوباره یک ماهی دلبسته ی یکی دیگه شده .به پسرک میگم : یک جفت ماهی بده..حالا توی تنگ بلور توی ماشین احساس میکنم این دو ماهی خوشحالتر از همیشه با باله هاشون می رقصند.
خوشحالم این دوتا دل رو از هم جدا نکرده ام...
یادم می افته به آهنگ دو ماهی از.............آروم آروم نجوا می کنم....
ما دو تا ماهی بودیم
توی دریای کبود
خالی از اشکای شور
از غم بود و نبود
پولکامون رنگارنگ
روزامون خوب و قشنگ
آسمونمون یکی
خونمون یه قلوه سنگ
خنده مون موجا رو تا ابرا میبرد
وقتی غمگین بودم اون غصه میخورد
تورای ماهیگیرا وا نمیشد
عاشقی تو دریا تنها نمیشد
خوابمون مثل صدف
پر مروارید نور
پر شد این قصه ما
توی دریاهای دور
همیشه تک میزدیم
به حبابای درشت
تا که مرغ ماهیخوار
اومد و جفتمو کشت
دلش آتیش بگیره
دل اون خونه خراب
دیگه نوبت منه
سایش افتاده رو آب
بعد ما نوبت جفتای دیگه س
روز مرگ زشت عشقای دیگه س
ای خدا کاری نکن یادش بره
که یه ماهی این پائین منتظره
نمیخوام تنها باشم
ماهی دریا باشم
دوست دارم که بعد از این
توی قصه ها باشم!
/majid/متحرك/13.gif)
//////////////////////////////////////////
به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي.
به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي.
به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت.
به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر.
به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت:آهي کشيد و سخت گريست
/majid/رنگارنگ/42sec8x%5B1%5D.jpg)
ازآتش پرسيدم محبت چيست؟
گفت از من سوزانتر
است از گل پرسيدم محبت چيست؟
گفت از من زيباتر
است از شمع پرسيدم محبت چيست؟
گفت از من
عاشق تر است.از خودش پرسيدم تو کيستي؟
گفت نگاهي بيش نيستم
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است
و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه !
اين درد مشترک من و
توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــرنگــــاه کنيم
.
يك سنگ كافيست براي شكستن يك شيشه،
يك جمله كافيست براي شكستن يك قلب،
يك ثانيه كافيست
براي عاشق شدن،يك دوست مثل توكافيست براي تمام زندگي .
كه اين دفترممتاز
كنم باز و شوم قافيه پرداز
وسخن را كنم آغاز
به تسبح خداوند تبارك و تعالي:
كه غفور است وحليم است
رؤف است وكريم است
كبير است وعظيم است
بصير است و عليم است
نصير است و نعيم است
قدير است وقديم است
خدايي كه بسي نعمت سرشار به ما آدميان داده
گهرهاي گران داده
سر و صورت و جان داده
تن و تاب و توان داده
رخ و روح و روان داده
لب و گوش و دهان داده
دل و چشم و زبان داده
شكم داده و نان داده
زآفات امان داده
كمالات نهان داده
هنرهاي عيان داده و
توفيق بيان داده و
اينهايي كه آن داده
كه از شكر و عطا وكرمش چشم نپوشيم
و ز هر غم نخروشيم و ز هر درد نجوشيم و
تكبر نفروشيم و مي از ساغر توحيدبنو شيم و
بكوشيم كه تا از دل و جان شكر بگوييم:
عنايات مبين را
آفريننده دانا و خداوند
توانا ومهين خالق يكتا و
بهين دارو دا دار
كز و گشته پديدار
به دهر اين همه آثار:
چه دريا و چه كوهسار
چه صحرا و چه گلزار
چه آنها و چه اشجار
خدايي كه خبر داره از همه اسرار غني باشد و غفار
شود مرحمتش يار در اين دار و در آن دار
آرزومندم و خواهنده كه بخشد كرم ايزد بخشنده به هر بنده شكيبايي و تدبير وتوانايي و بينايي . دانايي بسيار كه با پيروزي از عقل ره راست بپوييم وز هر قصه شيرين و حديث نمكين پند بگريم و
نصيحت بپذيريم و چنان مردم فرزانه بدان گونه حگيمانه در اين دار جهان عمر سر آريم كه از كرده خود شرم نداريم و ره بد نسپاريم و به درگاه خدا شكر گزاريم.